شهاب الدين احمد سمعانى
254
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
در بستند و اين مهتر را گفتند : شرع ترا نسخ نيست و عهد ترا فسخ نيست و امّت ترا مسخ نيست . و چه شرف باشد وراى اينكه ربّ العزّة مىگويد جلّ جلاله : قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ . بنگر كه متابعت مصطفى چه درجه دارد كه ثمرهء دوستى او دوستى حق است . خليل با بزرگى خود مىگويد : فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي . هر كه بر پى من رود او از من است . باز خداوند - جلّ جلاله - مصطفى را مىگويد : هر كه بر پى محمّد رود ، دوست من است . آنكه بر پى خليل رفت دوست خليل آمد ، و آنكه بر پى حبيب رفت دوست خداوند جليل آمد ، خداوند - جلّ جلاله - گفت : وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا . همه عالم به تعجب بماندند كه خود بشرى را چنين خلعت پوشند ؟ چون بساط دولت نبوّت محمّدى بگستريدند ، من حيث مدّ بازى الصّبح جناحه الى ان ضمّها للوقوع فى افق الغروب . وراى اين كار ، كارى ديگر پيدا آوردند . يا محمد قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ . خاك قدم پاك تو كيمياى محبّت ماست . جعفر صادق را گفتند - رضى الله عنه - كه خداوند ابراهيم را خليل خود خواند و رسول ما را حبيب ، و حديث خليل در قرآن آشكارا بگفت و حديث حبيب نگفت ، حكمت در اين چه بود ؟ جعفر گفت : بلى چنين بود ، ليكن سرّى آشكارا كرد ربّ العزّة كه بدان درجهء محمّد معلوم گردد . ابراهيم را به خلّت خود بنواخت امّا چاكران و سوختگان و خادمان محمّد را به محبّت خود بنواخت ، چون مقتدى را خلعت محبّت كرامت مىكند مقتدا را خود چه خلعت پوشد 56 . اى جوامرد ! معراج آن معراج است كه نام او راست ، معراج جسم در معراج اسم كجا پديد آيد ؟ وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ ، لا اذكر الا و تذكر معى . هيچ جاى در عالم نام من نبردند 57 الّا كه نام تو با نام ما در يك سلك بود . ما نام ترا شطر سطر توحيد گردانيديم ، و هيكل علوى و مركز سفلى به قدوم قدم تو بياراستيم . آن مهتر آفتابى بود كه مشرقش مكّه بود و مغربش يثرب بود و كسوفش در غار بود و ليكن آن كسوفى بود كه در آن كسوف صد هزار ودايع لطائف را كشوف بود . عالمى بود ظلمت ظلمگرفته ، امواج ظلالت در بحار جهالت متلاطم شده 58 ، سرادقات ظلمات جحود به عالم محيط احاطت گرفته ، يكى كسرىوار طاق بركشيده 59 تا خواجهتر بود ، يكى با هبل راز مىگفت تا نگونسارتر بود ؛ همى ناگاه از جانب زمين حجاز باد اقبال و نسيم افضال در وزيدن آمد ، رياح ارتياح بجست ، انوار اسرار از اكمام كمال منفتح گشت ،